عیب جویی:دوست داشتن یا نداشتن:مساله این است.
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢ 

نحوه قضاوت کردن ما راجع به اشیا اشخاص و مفاهیم به نحوه نگرش ما به آنان بر میگردد.اگر نگرش ما نسبت به اشیا یا اشخاص مثبت باشه احساس ما نسبت به آنها مثبت میشه و ووقتی احساس مثبتی به اونا داریم این خودش باعث میشه افکار مثبتی راجع به آنها پیدا کنیم.وقتی افکار مثبتی راجع به اشخاص و اشیا داریم رفتار ما در قبال آنها مثبت میشه.

آنهایی که از دیگران عیب جویی می کنند.با نگرشی منفی به آن شخص نگاه می کنند.احساسی منفی نسبت به او دارند و افکاری منفی راجع به او می کنند و در نتیجه این نگرش،احساس و افکار منفی عمل منفی عیب جویی حاصل میشه.

همه شنیده ایم جوینده یابنده هست.پس از یک موجود هر چه بخواهیم می توانیم عیب در بیاوریم.فقط کافی است که با نگرش منفی در او بنگریم.

با نگرش منفی می توان از کامل ترین افراد هزاران نقص پیدا کرد.

هیچ فرد کاملی در ابنای بشر وجود ندارد.همه افراد یک سری معایب و نقایص دارند.با نگرش منفی می توان نقاصی آنان را تماما یافت و با نگرش مثبت می توان نقاط مثبت وجودی آنان را دریافت.

ذات خداوند اقتضای آن را دارد که به هر موجودی بیش از آنچه عیب بدهد کارایی ونقاط مثبت بدهد.پس با نگرش مثبت به دیگران نگاه کنیم تا نیمه پر و نقاط مثبت آنان را ببینیم.

یادمان نرود که با نگرش منفی می توان از کامل ترین افراد هزاران نقص پیدا کرد.

به زبان ساده تر آدمی وقتی کسی رو دوست نداره تا دلش میخواد میتونه ازش عیب دربیاره.(چون نگرشش نسبت به او منفی هست).

آدم وقتی کسی رو دوست نداره اصلا سعی نمیکنه نقاط مثبت اون آدم پیدا کنه یا حتی ببینه.فقط میخواد عیب هاشو بگه و باز عیب جدید ازش پیدا کنه.

اما وقتی آدم کسی رو دوست داره نمیخواد عیب ازش پیدا کنه یا حتی عیب هاشو ببینه میخواد فقط نقاط مثبتشو ببینه و تقویت کنه.

عیب جویی از کسی که دوستش نداریم راحت ترین کار دنیا و عیب جویی از کسی که دوستش داریم سخت ترین کار دنیاست.

 


 
قانون هماهنگی با جهان هستی: قانونی دیگر برای موفقیت
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩ 

با کمی تامل می دانیم مالک تمام آسمانها و زمین خداوند است.خداوند هرگز نمی میرد.خداوند هرگز نمی خوابد.بینایی و شنوایی خداوند و آگاهی او بر امور مطلق است.در تمام زمانها و مکانها جاری است.از من انسان که حتما روزی خواهم مرد، مرا شبانه روز ساعاتی خواب فرا خواهد گرفت، و بینایی و شنوایی من محدود در زمان و مکان خاص است.پشت اون دیوار رو نمیتونم ببینم که چه کسی پنهان است و صدای آدمای کوچه بغلی رو نمیتونم بشنوم، تا حیوانات و گیاهان و موجوادت بی جان همگی محکوم به مرگ و محدود در زمان و مکانیم.

پس خداوند مالک تمام آسمانها و زمین است.

با این همه نقص در برابر خداوند،آفریننده ما اوست.در وجود ما قابلیت رشد و بهتر شدن را قرار داده است و وجود ما هم قابل بهتر شدن است و هم قابل بدتر شدن.

من انسان را اشرف مخلوقات قرار داد از این جهت که قوه اختیار را در من نهاد.حیوانات و گیاهان و موجوادت بی جان به غریزه ای در انها نهاده شده تسبیح خداوند میگویند،چون این قانون جهان هستی است که برای پیشرفت و بقا نیازمند موجودی بی نیاز و خالق خود هستیم.

و من انسان یا با بقیه جهان هستی در تسبیح خداوند هماهنگ میشوم و من هم تسبیح گوی خدا میشوم و یا در این ارکستر ساز خود را می نوازم و انگاه است که در موفقیت جایی ندارم و طرد میشوم از گروه هماهنگ جهان هستی.

یسبح لله ما فی السموات و ما فی الارض و یا سبح لله ما فی السموات و ما فی الارض به تکرر در قرآن آمده است.(تمام اسمانها و زمین تسبیح گوی خداوند هستند).

 از این ایات چنین بر می اید که جهان هستی و موجودات ان دارای شعور و احساس هستند. در سوره یس می خوانیم دست و پای ما بر کارهایی که ما کرده ایم شهادت خواهند داد.

اگر من انسان میخواهم زمین و زمان و مکان همگی موجودات در جهت موفقیت من حرکت کنند و اوضاع آن گونه پیش برود که من به موفقیت دست پیدا کنم و من در روی زمینی که  بر روی آن راه می روم احساس آرامش و لذت زندگی  بکنم با جهان هستی هماهنگ باشم در تسبیح خداوند.

یاد خدا باشم در همه احوال مانند تمام موجودات. خدا را در نظر بگیرم در اعمال و رفتار و گفتار و تصورات و گمان هایم تا در ارکستر جهان هستی ساز مخالفی نزده باشم. و انگونه است که زمین دریا خاک اب و باد و همه و همه در کنار من خواهند بود تا به ارامش برسم و موفقیت.موفقیتی که در انتهای ان ارامش باشد و لذت نه موفقیت های ظاهری که در ان احساس پوچی بکنم.

انجام آن کارهایی که خداوند گفته بکنم مخصوصا نماز.

و ترک آن کارهایی که خداوند گفته نکنم.ترک گناهان و توبه.

اگر گناه بکنیم ساز مخالف با جهان هستی زده ایم  و غریبه میشویم با این جهان.

به قول باباطاهر: مکن کاری که پا بر سنگت آیو

جهان با این فراخی تنگت آیو


 
قانون خار در کنار گل:قانونی برای گرفتن تصمیمات درست و زندگی موفق و آرامش محور
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠ 

در کنار هر گلی، خاری نیز رسته است.در کنار هر زیبایی یک نازیبایی نیز وجود دارد.درکنار هر خوبی یک بدی نیز وجود دارد.هر آدمی خوبی هایی دارد و بدیهایی نیز دارد.این که دنبال آدمی باشیم که فقط خوبی داشته باشد و عاری از بدیها باشد غیر ممکن است.اینکه زندگی ما فقط راحتی داشته باشه و سختی در اون نباشه هم غیر ممکنه.این یکی از قوانین زندگی هست که در کنار هر گلی خاری نیز هست.آنچنان که حافظ هم این نکته را تایید می کند:

دلا منال ز شامی که صبح در پی اوست

که نیش و نوش بهم باشد و نشیب و فراز

اصلی ترین قانون موفقیت احترام به قوانین جهان هستی است.یعنی آنانی در این جهان موفق می شوند که اولا قوانین حاکم بر جهان هستی را بشناسند و دوم این که برنامه های زندگی خود را بر مبنای این قوانین برنامه ریزی کنند و در واقع خود را با این قوانین وفق دهند.

کم آوردن در زندگی و این که پیوسته بگویی جهان هستی و یا خداوند با من سر لج دارند و هر چی بدبختی و بدشانسی هست سر من میاد.این حاصل این طرز تفکر هست که ذهن شما نمی خواهد باور کند که در کنار هر گل خاری نیز هست.ذهن شما یکی از قوانین جهان هستی را که وجود دارد و حاکم بر جهان هستی هست انکار می کند(درحالی که این قانون وجود دارد و با انکار ذهن شما از بین نمی رود).نتیجه  عدم باور این قانون این می شود که شما از وجوه مثبت زندگی از گلهایی که دارید غافل میشوید و پیوسته ذهن شما خارهای زندگی را می بیند.(عدم انطباق ذهن انسان با جهان بیرون)

عدم انطباق ذهن شما با جهان بیرون و با آنچه واقعیت است باعث میشود که نتوانید تصمیم هایی منطقی بگیرید و در نتیجه شما خودتان را از موفقیت محروم خواهید ساخت.

اما انسان های موفق کسانی هستند که قانون خار در کنار گل را باور دارند و هنگام احساس سختی ها یاد وجوه مثبت زندگی و یاد گلهای زندگی می افتند و به دلیل انطباق ذهن آنان با جهان بیرون و با واقعیت تصمیمات منطقی و درستی می گیرند و در نتیجه به موفقیت نائل می شوند.

پذیرش و احترام به قانون خار در کنار گل در همه ابعاد زندگی باعث دستیابی به آرامش و احترام به قانون دیگر موفقیت یعنی قانون شکرگزاری است.آنانی که پیوسته از همسران خود ایراد می گیرندو عیوب همسران خود را پیوسته در نظر می گیرند  قانون خار در کنار گل را باور ندارند و خیال می کنند مردان یا زنان دیگر که همسران دیگران هستند فاقد عیب هستند در حالی که چنین نیست.ذهن آنان به دلیل عدم انطباق با قوانین جهان هستی تصمیم اشتباه را اتخاذ می کند و از همسر خود جدا میشوند و به فرض با کسی ازدواج می کنند که آنهم مستثنا از قانون خار در کنار گل نیست و در نتیجه فرد دوم هم عیوب خاص خود را دارد و اینگونه است که این افراد هیچ گاه به آرامش دست نمی یابند.

 همسران عاقل و موفق، قانون خار در کنار گل را باور دارند و می دانند اگر از این همسر جدا شوند و به فرض همسر دیگری انتخاب کنند آن شخص هم عیوب مخصوص خود را داراست و در نتیجه با احترام به قانون خار در کنار گل تصمیم منطقی می گیرند و با همان فرد اول زندگی  را ادامه می دهند و گلهایی که دارد را در نظر می گیرند و خارهای اورا فراموش می کنند و اینگونه شاد و موفق زندگی می کنند.

همه افراد هم گلهای رنگارنگ دارند و هم خارهای متفاوت.و این عدالت خداوند است که رحمت خود را بر همگان سرازیر کرده است و به همه افراد وجوه مثبت و گل موهبت کرده است.

وآنانی که ادعا کنند فردی هیچ گلی ندارد در اشتباه محض هستند و علت نگرش آنان این است که ذهن آنان از بس عیوب و خارهای فرد مقابل را دیده، سعی نکرده خوبی ها و گلهای اورا ببیند و درک کند.به قول سهراب سپهری( خداوند رحتمش کند):چشمها را باید شست،جور دیگر باید دید.

کلا در زندگی  خود ما و خود وجود ما، هم چیزای خوب داریم و هم عیوب.و برای آرامش و گرفتن تصمیمات درست در زندگی باید یاد گلهای زندگی مان بیفتیم و غصه نخوریم و خارها را به دلیل وجود گلها تحمل کنیم.


 
بخشیدن یا نبخشیدن دیگران
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤ 

وقتی دیگری از طریق گفتار یا رفتار باعث رنجش تو می شود دو آپشن و گزینه در اختیار توست.او را ببخشایی و یا در فکر انتقام او از برآیی.وقتی کسی باعث رنجش تو شده قسمتی از جسم یا روح تو را جریحه دار کرده است.اگر جسم تو را جریحه دار کرده باشد و یا روح تو را،جراحت جسم و روح تو با جریحه دار شدن جسم و روح فرد خاطی تسکین می شود؟

فرضا شخصی بر صورت تو سیلی زده باشد(یک آسیب جسمی)،آیا با سیلی خوردن فرد خطاکار  دردی که کشیده ای آرام می گیرد؟ و یا تکرار این عمل بر آن شخص باعث برگشتن زمان به قبل از سیلی خوردن تو میشود؟

همه چیز بستگی به نگرش دارد.آنچه در درون و ذات و ژنتیک تو باشد و آنچه تو از بیرون آموخته باشی.در واقع آیین نامه شخصی هر فرد طرز نگرش او را در این جا تعیین می کند.مجموعه تاثیرات ژنتیکی که به صورت وراثت و هم از آموزشهای محیط اطراف طرز برخورد اشخاص در برابر وقایع را تعیین می کند را من آیین نامه شخصی هر فرد می نامم.

پدران و مادران بخشایش گر معمولا فرزندان بخشایش گری نیز دارند(به دلیل تاثیر ژنتیک و هم آموزش بیرونی از نوع خانواده).اما تاثیر محیط اجتماعی شامل گروه همسالان و محیط اطراف و وسایل ارتباط جمعی را نمی توان نادیده انگاشت.

واقعیت امر آن است که با گرفتن انتقام از دیگران صدمات وارده به ما جبران نخواهد شد. و اگر از اجرای انتقام لذتی را حس کنیم این امر تحت تاثیر ژنتیک و هم آموزه های محیط اطراف ماست.درواقع حس ارضا شدن از اجرای انتقام حسی توام با توهم است و نه منطبق بر واقعیت.

شاید شنیده ایم هر گونه در بخشایش و یا عدم بخایش دیگران رفتار کنیم خداوند در روز قیامت در برخورد با ما همانگونه رفتار خواهد کرد.اگر در این دنیا دیگران را به راحتی می بخشیدیم خداوند هم در محاسبه اعمال ما سهل میگیرد و اگر آدم کینه جو و انتقام محوری بودیم خداوند در بخشایش گناهان ما سخت خواهد گرفت.

جدای از این ، از لحاظ علمی ثابت شده کسانی که انسان های کینه جویی نیستند هم از سلامت روان بیشتری برخوردارند و هم با بخشایش دیگران سلامت روانی خود را ارتقا می دهند.افزایش اعتماد به نفس، بالارفتن انرژی های مثبت و کسب روحیه  بهتر از عوارض بخشیدن دیگران است.

از لحاظ ماورایی هم و قانون انعکاس کسانی که دیگران را می بخشایند در صورت بروز رفتارهای مستوجب بخشایش با بخشایش دیگران مواجه می شوند.

بخشیدن دیگران یک عمل نیک( از حسنات است) است و خداوند هم خوبی های بندگان خود را مضاعف می کند و به آنان بر میگرداند.اثرات مثبت بخشایش دیگران را حتما حس خواهیم کرد در زندگی در همه چیز.چون خداوند اجر آن را دو برابر و بیشتر خواهد کرد و در زندگی ما روان خواهد ساخت.حادثه ای که برای فرزند ما به خیر می گذرد یا برای خود ما.بدست آوردن موفقیت یا ثروتی که انتظارش را نداشتیم که احتمال کسب آن را کم می دانستیم،همه و همه در اثر کارهای نیکی است که کرده ایم و خداوند چندبرابر تحویل ما داده است.

 و حضرت علی (ع) فرمود:لذتی در بخشیدن است که در انتقام نیست.


 
مراقبت از خود: راه رسیدن به خدا:راه پیشرفت انسان
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢ 

ذره ای از خاک در درون بیابان ها در اثر فراوری تبدیل به سیمان و میشه و سیمان باعث ایجاد ساختمانی بزرگ.قابلیت رشد در موجودات بی جان.

بذری که در خاک می رود و رشد می کند، ریشه می دواند، از خاک بیرون می آید و بالا می رود و شاخه می کند و باز بالا می رود و انقدر که سایه می گستراند و در نهایت میوه می دهد و در آن میوه ها دانه هایی شبیه بذر اولیه وجود دارد.این همه توانایی و استعداد رشد و گسترش در درون یک بذر کوچک وجوداره.بذری که به اندازه بند انگشت هم نبود اکنون به درختی تنومند تبدیل شده که صدها میوه داده که درون هر میوه دهها بذر عین بذر اولیه تولید شده.قابلیت رشد در گیاهان

تخم پرنده ای که به جوجه و در نهایت به پرنده تبدیل میشه و اون پرنده عامل تکثیر هزاران پرنده میشه.قابلیت رشد در حیوانات.

قطراتی از مایع مرد و زن تبدیل به جنین میشه و جنین تبدیل به کودک و کودک تبدیل به بزرگسال و این بزرگسال پدر و پدر بزرگ هزاران بلکه صدها هزار انسان دیگر.قطراتی ناچیز انچنان استعداد رشد رو دارند که جامعه ای از انسانها را ایجاد می کنند.مغز انسان با پیچیدگی های و ظرافت ها و دنیای بزرگی که در درون خود داره قابلیت رشد و استعداد بیشتری رو برای انسانها نسبت به گیاهان و حیوانات ایجاد میکنه.دانشمندانی که با ابتکارات علمی خود و بر جای گذاشتن اونها زمینه توسعه علم رو در نسلهای بعد ایجاد میکنن.ابداع برق زمینه ابداع صنایع الکترونیک و کامپیوتر و صنایع فعلی زمینه ابداع صنایع بعدی و در درون همان قطرات ریز و ناچیز استعداد رشدی اینچنین وجود داره.قابلیت رشد در انسانها.

همه ذرات هستی قابلیت رشد و توسعه دارند و این در درون همه ذرات هستی وجود داره.اما هر ذره ای برای پیشرفت و بزرگ شدن و مفیدتر شدن نیاز به شرایط و پیروی از قانونی خاص داره.نیاز به نوعی از مراقبت هست تا ذره ای پیشرفت کنه.

خاک سیلیس در صورتی سیمان میشه که در کارخانه سیمان یک سری اعمال خاص طبق قوانین خاص روی اون انجام بشه. بذر در صورتی درخت میشه که زیر خاک بره و اب و مواد لازم داشته باشه و تخم پرنده در شرایط دمایی خاص و با مراقبت والدین رشد کنه و همینطور جنین انسان.

انسان را نمی توان با ذره ای خاک سیلیس یا گیاه یا پرنده مقایسه کرد،به فرض که تمام موارد مذکور به قابلیت رشد خود نرسند اتفاقی نمیفته.اما در مورد انسان با جهانی بزرگ در درونش و با قابلیت رشد وصف ناپذیرش مساله متفاوت است.

نهایت پیشرفت ادم در بزرگ شدن جسمی نخواهد بود چنانکه پیری و مرگ اجتناب ناپذیر است.نهایت پیشرفت ادم توسعه علم و تسهیل زندگی هم نخواهد بود چنانکه نهایت کار ادمی مرگ است بلکه نهایت پیشرفت ادمی جاودانگی است و رسیدن به نزدیکی جاودانه ترین یعنی خداوند است.

 و خداوند برای انسان قوانینی قرار داده در جهت تقرب و نزدیکی و انسان برای رسیدن به نهایت پیشرفتگی خود باید انچنان که پرنده از تخم خود مراقبت می کند از نفس خود مراقبت کند. و نزدیک شدن به فرمانروای جهان هستی که مالک و حاکم تمام اسمانها و زمین است موفقیت کمی برای انسان نخواهد بود. و انگونه شویم که فرمانروای جهان هستی با من ببینید و با من بشنود(بی یسمع و بی یبصر) و اراده کنیم و بشود.انچنان جذب خداوند بشیم که در جهان هستی معجزه کنیم و هرچه کنیم بشود.

چقدر مراقب خود هستیم؟مراقب افکار خود که به دیگران بدگمان نباشیم.مراقب گفتار خود که نرجانیم و دشنام ندهیم و غیبت و تهمت نزنیم و دروغ نگوییم و بانامحرم شوخی نکنیم و دو به هم زنی نکنیم و مراقب اعمال خود که گناه نکنیم. و در طول روز چقدر با تابش نور خدا دل خود را پرورش می دهیم؟عین تابش افتاب برای بذر. و نماز برای بذرهایی مثل ما عین اب و افتاب است برای گیاهان.

نخواندن نماز یا بد خواندن نماز مساوی است با نرسیدن اب و افتاب به بذر وجودت و در نهایت خشکیدگی که مساوی است با نابودی ات.

و انسان بدون سعی چیزی نخواهد بود(لیس الانسان الا ما سعی) برای پیشرفت نیاز به سعی داریم و قبل از اون نیاز به توجه به خود.این که دقیقه ای فکر کنیم که نهایت کار ما در این دنیا چیه ایا زیر خاک رفتنه؟چقدر برای جاودانه شدن که همون نزدیکی به خداست تلاش کرده ایم؟

وجود ما عین همون بذر هست اگه مراقبش نباشیم درخت نمیشه.اگه مراقب خود نباشیم عین بذری میشیم که زیر خاک رفته و اب بهش نرسیده و میخشکه.


 
کراماتی دیگر از حضرت عباس(ع)
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢ 

چند حکایت‌ از کرامات حضرت عباس علیه السلام:


آیة‏الله حاج سید عباس کاشانى حائرى نقل مى‏کرد: «روزى در خانه آیة‏الله العظمى حکیم(1) بودم که کلیددار آستان مقدس حضرت ابوالفضل علیه‏السلام تلفن کرد و گفت: سرداب مقدس ابوالفضل علیه‏السلام را آب گرفته و بیم آن مى‏رود که ویران گردد و به حرم مطهر و گنبد و مناره‏ها نیز آسیب کلى وارد شود، شما کارى بکنید.

آیة‏الله حکیم فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هر آنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهى از علماى نجف از جمله اینجانب به همراه ایشان به کربلا و به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه‏السلام رفتیم، آن مرجع بزرگ براى بازدید به‏ طرف سرداب مقدس رفت و ما نیز از پى او آمدیم، اما همین ‏که چند پله پایین رفتند، دیدم نشستند و با صداى بسیار بلند که تا آن روز ندیده بودم، شروع به گریه کردند. همه شگفت‏زده و هراسان شدیم که چه شده است؟ من گردن کشیدم دیدم شگفتا منظره عجیبى است که مرا هم گریان ساخت.
قبر شریف حضرت ابوالفضل علیه‏السلام در میان آب مثل جایى که از هر سو به وسیله دیوار بتنى بسیار محکم حفاظت ‏شود، در وسط آب قرار داشت، اما آب آن را نمى‏گرفت. درست همانند قبر سالارش حسین علیه‏السلام که متوکل عباسى بر آن آب بست اما آب به سوى قبر پیشروى نکرد. (2)


مکافات عمل
در زمان حاج سید عبدالکریم حائرى و ماجراى کشف حجاب از سوى رضاخان، دو تا پاسبان بودند که خیلى اذیت مى‏کردند.
روزى زنى با روسرى از خانه بیرون مى‏آید، یکى از این پاسبان‌ها او را تعقیب مى‏کند، آن زن هر چه او را قسم مى‏دهد و حضرت ابوالفضل علیه‏السلام را شفیع قرار مى‏دهد در او اثر نمى‏بخشد. بلکه آن بى‏حیا توهین هم مى‏کند که اگر ابوالفضل کارى از او ساخته مى‏شد، نمى‏گذاشت دست‌هاى او ...
همان روز به ‏حمام مى‏رود و دلش درد مى‏گیرد، معالجات اثر نمى‏کند و به هلاکت مى‏رسد.
غسال گفته بود: دیدم، مثل این که سیلى به صورتش خورده شده باشد صورتش سیاه شده بود. (3)


پنجه برنجى
شخصى تعریف مى‏کرد که: در سال 1375 براى خرید دستگاه چاپ سه ‏بار به مسکو سفر کردم. در سفر سوم در مسکو یک مشکل ادارى برایم پیش آمد، پیش رئیس اداره رفتم. وقتى وارد اطاق شدم، چشمم به چیز عجیبى افتاد. روى میز رئیس یک پنجه برنجى قرار داشت که روى آن نوشته شده بود «علمدار ابوالفضل‏». ابتدا حدس زدم آن را به ‏عنوان یک چیز زینتى روى میزش گذاشته، ولى بعد از آن سؤال کردم، جواب داد: «من شیعه هستم و کرامت‌هاى بسیارى از آن حضرت دیده‏ام، این پنجه را به ‏خاطر همین امر همراهم دارم، جانم به فدایش باد.» وقتى از حال من و تشیع و علاقه‏ام به حضرت ابوالفضل علیه‏السلام، اطلاع پیدا کرد، احترام فوق‏العاده‏اى به من گذاشت و همه مشکلات مرا حل کرد. (4)


ماهنامه موعود جوان، شماره 15
پى‏نوشت‌ها:
1. از مراجع تقلید در نجف اشرف.
2. کرامات الصالحین، ص ‏286، به نقل از: کرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل علیه‏السلام)، على میرخلف‏زاده، ص‏92.
3. حضرت اباالفضل مظهر کمالات و کرامات، ص‏447، به نقل از: کرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل علیه‏السلام)، على میرخلف‏زاده، ص‏220

4. نماز شام غریبان، به نقل از: کرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل علیه‏السلام)،على میرخلف‏زاده، ص ٢٣۵

وبلاگ گوناگون


کلمات کلیدی: کرامات ، معجزات ، حاجات ، شفا
 
کرامات حضرت عباس(ع)
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢ 

از این پس، صاحبم آقا قمر بنی هاشم علیه السلام است!



  جناب حجه الاسلام و المسلمین حامی و مروج مکتب محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم، آقای حاج سیدعبدالحسین رضائی نیشابوری واعظ، ساکن مشهد مقدس، طی نامه‌ای در تاریخ 18/4/74 شمسی مرقوم داشته‌اند:



مردی به نام شمعون یهودی در بغداد بود و تخصصی عجیب در علم رمل و اسطرلاب داشت. زنش مرد . پس از ختم مراسم دفن و کفن، به دخترش گفت: یک جفت کفش و یک عدد انگشتر از مادرت به جا مانده، این دو به دست و پای هر کس راست آمد، او زن آیندة من خواهد بود یک سال تمام گذشت ، ولی کسی پیدا نشد که انگشتر و کفش با پا و دست او جور بیاید. سرانجام روزی دختر کفش را به پا و انگشتر را به دست کرد، گفتی که مخصوص او ساخته‌اند، کاملا با پا و دست او راست آمد! مرد یهودی شب به خانه آمد و به دختر گفت: آخر تو برای من همسری پیدا نکردی!‌ دختر در جواب گفت: چه کنم که در این شهر کسی پیدا نشد که اینها با دست و پایش جور شود، ولی به دست و پای من راست آمد. مرد یهودی گفت: تا امروز دختر من بودی، از این تاریخ به بعد همسر من خواهی بود!



دختر گفت: پدر، مگر دیوانه شده‌ای و عقل از سرت پریده؟! پدر گفت: جز این راهی نیست، ناچار تو باید زن من باشی! هر چه دختر گفت و اصرار کرد که چطور می شود دختری، همسر پدرش باشد؟! گفت: گوش من این حرفها را نمی‌شنود، و جز این راه دیگری نیست.



حرف دختر در پدر اثر نکرد ناچار به فکر چاره افتاد و فکرش به اینجا رسید که شیعیان مردی به نام ابوفاضل دارند که او را باب الحوائج می‌خوانند و در مشکلات زندگی متوسل به او می‌شوند. با خود گفت: من هم دست به دامن ابوفاضل می‌زنم. آمد بالای پشت بام خانه و موها را پریشان کرد و رو به طرف کربلا ایستاد و فریاد زد: السلام علیک یاابالفضل ادرکنی! این را گفت و خود را از بالای بام به زیر افکند . اما گویا صد نفر او را گرفتند و به آرامی روی زمین گذاشتند! از جا بلند شد و راه افتاد . از بغداد خارج شد و راه بیابان را در پیش گرفت، اما نمی‌داند کجا می‌رود؟ به طرف شرق شب و روز در حرکت است تا آنکه به نزدیکی اصفهان رسید. خسته شد، از راه بیرون آمد و زیر درختی خوابید.



از آن طرف سلطان حسین پادشاه وقت ایران، همسرش از دنیا رفته و مدتها بود که متوسل به امام حسین علیه السلام شده و زنی عفیف و با حیا و حجاب می‌خواست. شب امام حسین علیه السلام را در خواب دید، فرمود: سلطان حسین، فردا برو به شکار. فهمید که در این کار سری هست. فردا با اسکورت و محافظ خود به طرف شکارگاه بیرون رفت. در راه، شکاری جلب توجه سلطان را کرد. او را تعقیب نمود. شکار از نظرش ناپدید شد . از قضای الهی گذارش به کنار همان درختی افتاد که دختر یهودی در سایه‌اش خفته بود. دختر، از صدای سم اسب سلطان، از جا پرید. سلطان تا چشمش به دختر افتاد گفت: به شکار خود رسیدم! جلو آمد و پرسید: دختر کجا بوده‌ای و اینجا چه می‌کنی؟ او شرح حال خود را مفصل به عرض سلطان رساند. سلطان فهمید که راضی است. او را به عقد خود درآورد و شد ملکة ایران. شمعون یهودی هر چه انتظار کشید دید دخترش از بام به زیر نیامد، بالای بام آمد، او را ندید. فهمید که صیدش از دام گریخته رمل و اسطرلاب را آورد و هر چه رمل کشید چیزی نفهمید. همین قدر فهمید که او به طرف شرق حرکت کرده است. او هم روان شد. همه جا آمد تا به اصفهان رسید. در اصفهان مشغول رمالی شد و بازارش سخت گرفت. افراد گمشده و نیز اموال مسروقه زیادی را برای مردم پیدا کرد. تا اینکه روزی یک قاطر شمش طلا از سلطان گم شد هر دری زدند پیدا نکردند، به عرض سلطان رساندند که رمال باشی تازه‌ای آمده که گمشده‌های زیادی پیدا کرده است . از او این کار برمی‌آید دستور داد او را آوردند. تخته رملش را گذارد و سرگرم رمل کشی شد سرانجام گفت: قاطر میان خرابه‌ای از خرابه‌های شهر است رفتند و قاطر را پیدا کردند و آوردند، و او شد رمال باشی دربار سلطان حسین مفلوک. 



از طرفی خدا به سلطان پسری داد حدود هفت هشت ماهه که شد، رمال باشی به گونه‌ای در سلطان نفوذ کرد که محرم حرم سرای او شد. روزی وارد حرم سرای سلطان شد و دخترش را دید و شناخت، ولی چیزی نگفت. شب که همه خوابیدند وارد حرم سرا شد سر بچة نوزاد را برید و چاقو را در جیب مادر پسر، که دختر خود وی (شمعون) باشد، گذارد. صبح سر و صدا بلند شد که دیشب فرزند سلطان را در حرم سرا سربریده‌اند! سلطان دستور داد رمال باشی دربار که خود او بچه را کشته بود، حاضر کردند و گفت تخته رمل بیانداز قاتل پسرم را پیدا کن. رمال حقه باز چند بار دروغی رمل کشید و سرانجام گفت: فهمیدم قاتل کیست، اما مصلحت نمی‌دانم بگویم. شاه اصرار زیاد کرد تا اینکه گفت: مادر بچه، او را کشته است! شاه خشمگین شد و گفت باید با بدترین مجازات او را کشت . رمال عرض کرد: قربان، او را به دست من بسپارید تا من او را مجازات کنم. زن را به دست رمال، که پدر او بود، دادند. او را از شهر بیرون برد و به بیابانی آورد و به او گفت:‌ اگر آنچه من گفتم قبول می‌کنی از همین جا به سلامت می رویم بغداد سر خانه و زندگیمان راحت زندگی میکنیم. دختر گفت : تا وقتی که من کسی نداشتم به خواستة شوم و ننگین تو تن درندادم، حالا که صاحب دارم. پرسید: صاحبت کیست؟ دختر گفت: قمر بنی هاشم علیه السلام است! گفت: من هم دست تو را قطع می‌کنم؛ قمر بنی هاشم علیه السلام بیاید تو را نجات دهد! دست دختر را قطع کرد. سپس گفت: دستی از طلا برای تو درست می‌کنم بیا تسلیم من شو!‌ گفت : هرگز تسلیم نمی‌شوم دست دیگرش را قطع کرد و بعد گفت: دو دست از طلا برای تو درست می‌کنم، تسلیم شو! باز هم تسلیم نشد. سرانجام پاهای او را نیز جدا کرد و او را بی دست و پا در میان بیابان افکند و رفت. 



دختر در همان حال متوسل به قمر بنی هاشم علیه السلام شد در چه حالی بود نمی‌دانم، خواب بود؟ بیدار بود؟ حال مکاشفه بود؟ نمی دانم ، که ناگاه دید تمام بیابان غرق در نور شد. فرشتگان مقرب الهی در رفت و آمدند. پرسید: چه خبر است؟ گفتند: فاطمه علیها السلام به این بیابان می‌آید: ناگاه دید هودجی از آسمان فرود آمد و از میان آن هودج پیغمبر و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام بیرون آمدند. پیغمبر فرمود: این زن تازه مسلمان، دامن حضرت ابوالفضل العباس ما را گرفته است، من دعا می‌کنم و شما آمین بگویید. پیغمبر دستهای دختر را به جای خود گذارد و پایش را نیز به بدن متصل کرد و دعا فرمود؛ از اول بهتر شد. حرکت کرد و سلام کرد و دامن زهرا علیها السلام را گرفت و عرض کرد: شما که به واسطه قمر بنی هاشم علیه السلام بر من منت گذاشتید، پسرم را به من برگردانید پرسش حاضر شد. حضرت زهرا علیها السلام پرسید: دیگر چه می‌خواهی؟ گفت: می‌خواهم کربلا کنار قبر قمر بنی هاشم علیه السلام باشم. اسم این پسر را عباس گذاشتم و او نوکر قمر بنی هاشم علیه السلام است. 



زن را با فرزندش به کربلا رساندند. در آنجا بود تا پسر به سن 15 ، 16 سالگی رسید شبی سلطان حسین حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام را در خواب دید که به وی فرمود : بیا امانتت را از ما بگیر. فهمید که سری در این خواب است. عازم کربلا شد . روزی از حرم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام می‌خواست بیرون بیاید که صدای مؤذن بلند شد. تا گفت :‌ الله اکبر ، دل سلطان از جا کنده شد. همانجا نشست . مؤذن اذان را گفت و سلطان اشک ریخت. مؤذن که پایین آمد سلطان دید جوانی شانزده ساله است، ولی آنقدر او را دوست دارد که آرام نمی‌گیرد. یک مشت زر در دامن جوان ریخت. جوان گفت: مادرم به من گفته که تو نوکر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام می‌باشی از کسی پول نگیر. شاه گفت : به مادرت بگو سلطان ایران فردا میهمان ماست. گفت : چشم، و آمد به مادرش گفت. مادر گفت: برو بگو فردا فقط خودش بیاید. فردا سلطان وارد شد، دید یک اتاق است که وسط آنرا پرده کشیده‌اند و زن پشت پرده قرار دارد. شاه وارد شد و سلام کرد. زن گفت: وعلیکم السلام ایها الخائن! شاه پرسید : خانم چه خیانتی از من سر زده است؟! گفت : خیانت از این بالاتر، که ناموست را به دست یک نفر یهودی بدهی؟ من همسر تو هستم، این هم همان پسری هست که یهودی او را کشت، اما خدا به واسطة قمر بنی هاشم علیه السلام به من برگرداند. و سپس قصه را از اول تا به آخر نقل کرد.

 



 ماشین مسروقه پیدا شد!



حجه الاسلام آقای حاج شیخ علی اکبر قحطانی دو کرامت به دفتر انتشارات مکتب الحسین علیه السلام فرستاده و چنین نقل می‌کند:



در سال 1346 شمسی، ابتدای طلبگی‌ام در شهرستان شیراز به نماز جماعت استاد محترم، مرحوم حاج سیدمحمدحسینی رحمه الله علیه می‌رفتم. شبی در صف اول پشت سر آقا به نماز ایستاده بودم، شخصی آمد و به آقا گفت:



یک یهودی که در همین نزدیکیهای مسجد مغازه دارد، ماشین او را چندی پیش به سرقت بردند. ایشان به هر وسیله‌ای که متوسل شد، ماشین پیدا نشد، تا اینکه من او را راهنمایی کردم که چیزی نذر حضرت عباس علیه‌السلام نما بلکه مشکل تو حل شود. فرد یهودی گوسفندی نذر کرد و ماشین بعد از مدتها که به سرقت رفته بود پیدا شد. شخص مزبور افزود: الان، یهودی چه باید بکند؟ 



آقا فرمود: حیوان را بدهد فرد مسلمانی ذبح کند و گوشتش را به مسلمانان بدهند تا مصرف کنند.



پس دادرسی آقا منحصر به مسلمانها نمی‌باشد، بلکه ایشان به فریاد هر دادخواهی، خارج از دین اسلام باشد، می‌رسد. 



 


 اسب سوار می‌گوید: بلندشو، تو دیگر خوب شده‌ای 



جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ محمدکاظم پناه رودسری، نقل کرد: در روز دوشنبه 18 ماه صفر سال 1389 هجری قمری در مسجد جامع حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام در شهر ری از جناب آیه الله آقای شیخ عباسعلی اسلامی شنیدم که فرمودند:



 چند سال پیش در اصفهان منبر می‌رفتیم. روزی یکی از مستمعین به من گفت: آقا، یک نفر یهودی می‌خواهد 5-6 من شیرینی در میان مردم این مسجد و مستمعین شما تقسیم کند. آیا شما اجازه می‌دهید و صلاح می‌دانید؟ من به وی گفتم: از یهودی سؤال کن برای چه می‌خواهد شیرینی به مسلمانان بدهد؟ آن شخص می‌رود و از یهودی می‌پرسد و یهودی علت این امر را چنین بیان می‌کند:



پسرم سخت مریض شد و عمل جراحی کرد و بعد از عمل جراحی خیلی حالش بد شد، به گونه‌ای که در آستانة مرگ قرار گرفت.



پرستاران که حال پسرم را اینگونه می‌بینند ناراحت می‌شوند و می‌گویند: یا ابالفضل العباس علیه السلام، به فریاد این پسر جوان یهودی برس!



پسرم می‌گوید: من پیش خودم گفتم خدایا، اگر این ابوالفضل، که مسلمانان او را برای سلامتی من در پیشگاه تو واسطه قرار داده‌اند، نزد تو مقام و منزلت دارد، تو را به حق او قسم می‌دهم که مرا از این مرض نجات دهی. بعد از این توسل، کمی خوابش می‌برد در عالم خواب می‌بیند شخص اسب سواری نزدیک دریچه‌ای که تختش در کنار آن قرار داشت آمده و به او می‌گوید: بلند شو! پسرم می‌گوید: نمی‌توانم بلند شوم. اسب سوار می‌گوید: بلند شود،‌ تو دیگر خوب شده‌ای. پسرم برمی‌خیزد و می‌بیند خوب شده است. این خبر به دکترها می‌رسد،‌ آنها می‌آیند و می‌بینند که حتی اثر بخیه هم وجود ندارد. اینکه من (پدر آن پسر)‌ آمده‌ام به شکرانة‌ این موهبت، در میان شما شیرینی پخش کنم.



 

 با گفتن یا اباالفضل، آتش مهار شد!



جناب آقای محمد افوضی، آموزگار محترم دبستان شهدای 19 دی قم، نقل کردند:



در کارخانه‌ای به نام اسکاج برایت،‌واقع در جادة کوه سفید جنب سنگبری کاج(کاخ سابق)، سه نفر به نامهای ناصرقیومی(مسلمان) و هوشنگ و منوچهر یوهابیان(یهودی) شریک بودند و مشترکا کارخانه را اداره می‌کردند.



یکی از روزها، که ما در کارخانه مشغول کار بودیم و اسکاچ و ابرها را روی هم می‌چسباندیم،‌ ناگهان کارخانه در اثر جرقه، آتش گرفت و در پی وقوع آتش سوزی، یکی از شرکای یهودی کارخانه، متوسل به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام شده فریاد زد: یا اباالفضل!



در این زمان ، انگار آبی بود که روی آتش ریخته شد: آتش خاموش و مهار گردید. سپس همان فرد یهودی دستور داد سریعا یک گوسفند بگیرید بیاورید و تقدیم به آستان حضرت اباالفضل العباس علیه السلام قربانی کنید. گوسفند را سربریدند و به نام حضرت میان افراد تقسیم کردند.



این است عنایت فرزند رشید علی بن ابی‌طالب حضرت ابوالفضل العباس علیهم السلام.



 شفای جوان کلیمی به برکت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام



حجه الاسلام آقای حاج سید علی آتشی، داماد آیت الله حاج شیخ جلال آیت اللهی، از منبریهای معروف و مشهور یزد هستند که هر کس هر گونه حاجت و یا گرفتاری‌یی دارد از ایشان درخواست توسل می‌کند. ایشان، شبی در منزل مرحوم حجه الاسلام وزیری نقل کردند:



یک شب حدود ساعت 12 بود و ما همگی خواب بودیم، که ناگهان از خواب پریدم و شنیدم کسی حلقة درب را می‌کوبد. به پشت درب منزل رفتم و گفتم کیست؟ گفت: حاج آقا، من فلان شخص کلیمی هستم. سؤال کردم چه کار داری؟ گفت:‌ جوانم مریض، و در حال جان دادن است، فورا بیایید و برای نجات وی به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام توسل جویید. گفتم: این موقع شب آمدن برایم مقدور نیست، و او شروع کرد به گریه کردن و التماس نمودن.



درب را باز کردم و وقتی حال زار او را دیدم، گفتم : صبر کن، الآن بر‌می‌گردم. به داخل منزل رفتم و استخاره کردم، بسیار خوب بود. برگشتم و به او گفتم: آدرس دقیق منزلت را به من بده و برو، تا چند دقیقه دیگر من هم می‌آیم. نشانی منزل را داد (البته منزل آقای آتشی با منزل آن یهودی خیلی فاصله زیادی نداشت).



آن مرد رفت و من هم مهیای رفتن شدم و به امید خدا حرکت کردم. وقتی به منزل یهودی رسیدم دیدم وی در کوچة نزدیک منزل ایستاده است. وارد منزل شدم و جوان را در حال احتضار دیدم. مادرش بر بالین جوان نشسته و گریه می‌کرد. فورا نشستم و به حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام متوسل شدم. پدر و مادر جوان گریة زیادی کردند و مدام یا ابوالفضل العباس علیه السلام! یا ابوالفضل العباس علیه السلام! می‌گفتند. پس از اتمام روضه، فورا از آنجا بیرون آمده و به منزل رفتم.



فردا صبح زود، مرد یهودی برای تشکر به منزل ما آمد و گفت: فرزندم شفا یافت!



 


شفا یافتن دکتر کلیمی



جناب مستطاب،‌ذاکر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، آقای نورالله مرتضایی تویسرکانی، ساکن شهر مقدس قم، در تاریخ 30/9/77 شمسی مرقوم داشته‌اند:



دکتر میرزا ابراهیم کلیمی که در شهر تویسرکان مطب داشته است، در شب شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیه اسلام به سال 1335 شمسی به دل درد شدیدی دچار می‌شود، به طوری که هر چه دوا و درمان می‌کند کمتر نتیجه می‌گیرد، بلکه درد او به شدت افزایش می‌یابد وی خادمی مسلمان داشت. به خادم می‌گوید: کاری برای من انجام بده، والا الان از دنیا می‌روم!



خادم در جواب می‌گوید‌: شما خود دکتر هستی و مریضها را جهت مداوا نزد تو می‌آورند و تو برایشان می‌نویسی. وقتی خود نتوانی برای خویش کاری انجام بدهی، من چگونه می‌توانم برایت کاری انجام بدهم؟



مابقی داستان از خادم بشنوید:



خادم مزبور تعریف می‌کرد: در این اثنا ناگهان به ذهنم خطور کرد بروم به مسجد باغوار که روضة ابوالفضل العباس علیه السلام در آن برقرار بود و یک استکان آبجوش با چند حبة قند آورده، به خورد دکتر بدهم، شاید شفا حاصل کند.



به مسجد باغوار رفته، مقداری آب جوش و چند دانه قند در میان آب جوش حل کردم و آوردم و به خورد دکتر دادم. کم کم رو به بهبودی نهاد و خوب شد. دکتر بلند شد و به من گفت چه چیزی به من خورانیدی که مانند مهری که به روی کاغذ زده شود اثر گذاشت و درد مرا خوب کرد؟!



در جواب گفتم: مقداری آب جوش با چند دانه قند از مجلس روضة قمر بنی هاشم حضرت عباس علیه السلام (که در مسجد باغوار برقرار بود) آوردم و به شما خورانیدم. دکتر سؤال کرد: ابوالفضل چه شخصیتی بوده است؟



گفتم: او برادر امام حسین سالار شهیدان علیه السلام است. امام حسین علیه السلام با 72 تن از یاران خود برای دفاع از اسلام در کربلا به شهادت رسیدند و زنها و فرزندان آنان بعد از شهادت مردان، اسیر گشتند، و حضرت عباس علیه السلام نیز یکی از آن 72 تن بود که در کنار نهر علقمه به شهادت رسید و دو دستش را از تن او جدا کردند. از آن تاریخ تاکنون نزدیک 14 قرن می‌گذرد و هر ساله ما مسلمانان برای احترام به آنان در ماه محرم عزاداری می‌کنیم.



دکتر گفت: اکنون من هم سالی 3 کیلو قند و یک کیلو چای، نذر حضرت عباس علیه السلام می‌کنم.



باری ، دکتر کلیمی فورا روی نذری که می‌کند، پولی به خادم می‌دهد که قند و چای خریده و به مسجد باغوار ببرد. خادم هم طبق دستور قند و چای را به مسجد می‌برد. مسئول آبدارخانه پس از اطلاع از ماجرا، به خادم دکتر می‌گوید:‌ من اینها را قبول نمی‌کنم، چون ایشان کلیمی است، مگر اینکه حاکم شرع اجازه بدهد.



خادم، نزد حضرت آیت الله تألهی می‌رود که در آن زمان از طرف حضرت آیت الله العظمی بروجردی (ره)، عازم آن دیار شده بود و قصه را از اول تا به آخر برای ایشان بیان می‌کند. ایشان هم می‌فرماید: اشکال ندارد و قند و چای را قبول کنید. 



از آن پس، هر ساله دکتر میرزا ابراهیم قند و چای را به مسجد باغوار می‌فرستاد و این کار تا زمانی که زنده بود،‌ ادامه داشت.

وبلاگ گوناگون


 
کرامات حضرت باب الحوائج قمر بنی هاشم اباالفضل العباس(ع)
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢ 

حضرت عباس علیه السلام به دیدار محتضر می آید:

 

جناب حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ عبدالله مبلغی آبادانی نقل کردند:

در سال 1355 شمسی، یکی از وعاظ شهر یزد، به نام شیخ ذاکری، به بندرعباس می‌آید و از آنجا جهت تبلیغ به دهکده سیاهو، در اطراف این شهر، عازم می‌گردد و در روز 9 محرم الحرام در اثر سکته قلبی درمی‌گذرد. جنازه آن مرحوم را به بندرعباس منتقل می‌کنند و در جوار یکی از امامزاده‌ها به خاک می‌سپارند.

اینکه بقیه ماجرا را از زبان حضرت حجة الاسلام و المسلمین آقای مبلغی بشنوید:

ایشان می‌گوید:

من موقع تلقین خواندن، قسمت دست راست مرحوم ذاکری را تکان می‌دادم که ناگاه چشم خود را باز کرد و با صدای بلند، به گونه‌ای که همه شنیدند گفت: السلام علیک یا اباالفضل العباس علیه السلام! و سپس بست.

همزمان با این حادثه شگفت، بوی عطر خوشی به مشام من و حضار رسید که بر اثر آن افراد حاضر شروع به صلوات بر پیامبر و خاندان معصوم وی سلام الله علیهم اجمعین نمودند. این بود مشاهدات این جانب که خود در حال تلقین میت ، ناظر آن بودم.



آنقدر نرفتیم، که مرداب شدیم همرنگ سکوت، محو مهتاب شدیم


هر بار نشستیم و، مروت کردیم از شرم لبان تشنه‌ات، آب شدیم!


 

صد دینار حواله حضرت اباالفضل العباس علیه السلام


ثقه الاسلام جناب آقای حاج شیخ علی رضا گل محمدی ابهری زنجانی، شب 27 جمادی الثانیه سال 1416 هـ ق در حرم مطهر کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام نقل کرد:


یکی از اهالی کربلا، عربی را می‌بیند که در حرم حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام کنار ضریح مطهر ایستاده و با حضرت سخن می‌گوید.


آقا جان، صد دینار از شما پول ‌می‌خواهم؛ می‌د‌هی که بده و اگر نمی‌دهی می‌روم به حرم حضرت سیدالشهداء امام حسین علیه السلام شکایت شما را به آن حضرت می‌کنم.


سپس سرش را به طرف ضریح مطهر برده و می‌گوید: فهمیدم، فهمیدم! و از حرم بیرون می‌رود. عرب مزبور به بازار رفته و به یکی از مغازه داران می‌گوید: آقا فرموده است صد دینار به من بده. او می‌گوید: نشانی شما از آقا چیست؟ می‌گوید: به این نشان، که پسر شما مریض شده و شما صد دینار نذر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام کردی؛ بده! و او هم صد دینار را می‌دهد.


ناقل می‌گوید: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت کردی و نتیجه گرفتی. گفت: به حضرت گفتم اگر پول ندهی، میروم شکایت شما را به برادرت امام حسین علیه السلام می‌کنم. اینجا بود که دیدم حضرت، داخل ضریح ظاهر شد و در حالیکه روی صندلی نشسته بود، حواله‌ای به من داد.من هم رفتم و از بازار گرفتم.


 

 کفی از آب برداشت


شب سی‌ام رمضان المبارک سال 1418 هـ ق در مسجد جواد الائمه علیه السالم در سادات محله(بابل) جناب آقای دکتر حاج سیدعلی طبری پور اظهار داشتند:


شخصی رفت کنار نهری وضو بگیرد؛ کفی از آب برداشت و نزدیک لبهایش آورد که بخورد، به یاد سقای دشت کربلا، حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روی آب ریخت و همزمان، اشک زیادی هم در عزای آن حضرت از چشم جاری ساخت. همان شب، زن مریضش در خواب می‌بیند که حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام آمد و وی را شفا داد. به این طریق که، پایش را به پشت کمر خانم گذاشت. خانم پرسید: مگر شما دست نداری؟ فرمود: من دست ندارم . گفت: تو کی هستی؟ فرمود: شوهرت به چه کسی متوسل شده است؟ حالا شناختی که شوهرت به چه کسی متوسل شده است؟!


 


رشته سبز را از بازویت بازنکن...


جناب حجه الاسلام ، خطیب فرزانه، آقای حاج سیدحسین معتمدی کاشانی گفتند:


نعمت الله واشهری قمصری از فرزندش محسن نقل کرد که: 


اواخر خدمت سربازی، مرا به ایستگاه قطار تهران آورده بودند. حضور من در ایستگاه راه آهن مصادف با زمانی بود که اسرای عراقی و زخمیها را با قطار می‌آوردند. در آنجا یک اسیر عراقی را از قطار خارج کردند که رشتة سبزی بر بازویش بسته بود. با او مصاحبه کردند و ضمن مصاحبه از او پرسیدند: شما رشته سبزی به بازویت بسته‌ای ، آیا سید؟ گفت: نه، و توضیح داد:


چند روز قبل از آنکه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام علیه ایرانیها جنگ بکنیم، مادرم مرا به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام برد و یک رشته سبز رنگ را از یکی از خدام حرم گرفته، یک سر آن را به بازوی من بست و سر دیگرش را به ضریح مطهر حضرت ابوالفضل العباس قمر بنی هاشم علیه السلام گره زد و شروع کرد به گریستن. در حین گریه حضرت را قسم داد و گفت: این بچه‌ام را میخواهند به جبهه ببرند، من از زخمی شدن و اسیر شدن او حرفی ندارم، اما نمی‌خواهم کشته شود یا ابوالفضل، شما یک نظری بفرمایید، هر چه به سر بچه من بیاید مسئله‌ای نیست، ولی کشته نشود و دوباره به سوی من برگردد. سپس به من گفت رشته را از بازویت بازنکن که من از حضرت عباس علیه السلام خواسته‌ام تا محفوظ مانده و به من برگردی.


وقتی که به جبهه آمدیم، با چند نفر در یک مکان به ایرانیها حمله کردیم. ایرانیها ما را محاصره کردند. وضع بسیار سختی داشتیم و از چهار طرف تیر به طرف ما می‌آمد. چند نفر از رفقای من در اثر تیرخوردن کشته شدند، ولی من که دستها را روی سرگذاشته و برای تسلیم آماده شده بودم، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و دعای مادرم از کشته شدن نجات پیدا کردم.


 


بابا مرا بر زمین بگذار 


جناب حجه‌الاسلام و المسلمین آقای سیداحمد قاضوی در تاریخ 26 صفر الخیر 1417 ق نقل کردند که مرحوم آیه الله حاج شیخ محمد ابراهیم نجفی بروجردی می‌فرمودند:


زمانی که در عراق بودیم، یک روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام با عده‌ای از رفقا نشسته بودیم، که ناگهان دیدیم عربی وارد صحن مطهر شد. وی پسر بچه‌ای 6 - 7 ساله را بر روی دست حمل می‌کرد که به نظر می‌رسید جان خود را از دست داده و مرده است. پدر بچه اشاره به ضریح مطهر حضرت کرده و گفت: ای عباس بن علی علیهما السلام، اگر شفای پسرم را از خداوند نگیری شکایت شما را به پدرت علی علیه السلام می‌کنم.


با دیدن این صحنه، به ذهن ما رسید که به او بگوییم اگر درخواستی هم داری باید با حضرت مؤدبانه صحبت کنی و این گونه عتاب و خطاب با این بزرگوار درست نیست. هنوز فکر کردن ما به پایان نرسیده بود که دیدیم بچه چشمانش را باز کرده، به پدر گفت: بابا مرا بر زمین بگذار!


همة ما از مشاهدة این صحنه بسیار منقلب شدیم و به چشم خود دیدیم که بچه شفا یافته است.

 

بابا مگر اربابت باب الحوائج نیست؟!

سلالة السادات جناب آقای سیدعلی صفوی کاشانی، مداح اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام از جناب آقای هارونی نقل کرد که گفتند:

یکی از عزیزان سقای هیئتی که در ایام محرم (عاشورا) دور می‌زد و آب به دست بچه‌ها می‌داد، نقل می‌کند خدا یک پسر به من داد که یازده سال فلج بود. یکی از شبها که مقارن با شب تاسوعا بود وقتی می‌خواستم از خانه بیرون بیایم، مشک آب روی دوشم بود؛ یکدفعه دیدم پسرم صدا زد: بابا کجا می‌روی؟ گفتم: عزیزم، امشب شب تاسوعاست و من در هیئت سمت سقایی دارم؛ باید بروم آب به دست هیئتیها بدهم. گفت: بابا، در این مدت عمری که از خدا گرفتم، یک بار مرا با خودت به هیئت نبرده‌ای. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نیست؟ مرا با خودت امشب بین هیئتیها ببر و شفای مرا از خدا بخواه و شفای مرا از اربابت بگیرد.

می‌گوید: خیلی پریشان شدم. مشک آب را روی یک دوشم، و عزیز فلجم را هم روی دوش دیگرم گذاشتم و از خانه بیرون آمدم. زمانی که هیئت می‌خواست حرکت کند، جلوی هیئت ایستادم و گفتم هیئتها بایستید! امشب پسرم جمله‌ای را به من گفته که دلم را سوزانده است. اگر امشب اربابم بچه‌ام را شفا داد که داد، والا فردا می‌آیم وسط هیئتها این مشک آب را پاره می‌کنم و سمت سقایی حضرت ابالفضل العباس علیه السلام را کنار می‌گذارم این را گفتم و هیئت حرکت کرد.

نیمه‌های شب بود. هیئت عزاداریشان تمام شد، دیدم خبری نشد. پریشان و منقلب بودم، گفتم: خدایا، این چه حرفی بود که من زدم؟ شاید خودشان دوست دارند بچه‌ام را به این حال ببینم، شاید مصلحت خدا بر این است. با خود گفتم: دیگر حرفی است که زده‌ام، اگر عملی نشد فردا مشک را پاره می‌کنم. آمدم منزل وارد حجره شدیم و نشستیم. هم من گریه می‌کردم و هم پسرم.

می‌گوید: گریه بسیار کردم، یکدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس است دیگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضای خدا باشد من هم راضیم!

من از حجره بلند شده، بیرون آمدم و رفتم اتاق بغلی نشستم. ولی مگر آرام داشتم؟! مستمرا گریه می‌کردم تا اینکه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنیدم که پسرم مرا صدا می‌زند و می‌گوید: بابا، بیا اربابت کمکم کرد. بابا، بیا اربابت مرا شفا داد. بابا.

آمدم در را باز کردم، دیدم پسرم با پای خودش آمده است. گفتم : عزیزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتی تو از اتاق بیرون رفتی، داشتم گریه میکردم که یک دفعه اتاق روشن شد دیدم یک نفر کنار من ایستاده به من می‌گوید بلند شو! گفتم : نمی‌توانم برخیزم. گفت: یک بار بگو یا اباالفضل و بلند شو! بابا، یک بار گفتم یا اباالفضل و بلند شدم،. بابا. بابا، ببین اربابت ناامیدم نکرد و شفایم داد! ناقل داستان می‌گوید: پسرم را بلند کرده، به دوش گرفتم و از خانه بیرون آمدم، در حالیکه با صدای بلند می‌گفتم : ای هیئتیها بیایید ببینید عباس علیه السلام بی‌وفا نیست، بچه‌ام را شفا داد!

 

حضرت اباالفضل (ع) فرمود: بگو یا صاحب الزمان!



جناب حجة الاسلام آقای مکارمی فرمودند:

نقل شده است در یکی از شهرهای شیراز شخصی همراه عمویش برای ماهی‌گیری به کنار ساحل می‌رود و در آنجا یکدفعه غرق می‌شود. عموی وی، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان می‌بیند که وی روی آب آمد! باری، شخص غرق شده کنار ساحل می‌آید و عمویش از او می‌پرسد: چگونه نجات یافتی؟ می‌گوید: در حال غرق شدن ، به یاد روضه‌ها افتادم، پس از آن عرض کردم: یا اباالفضل!

دیدم حضرت اباالفضل العباس علیه السلام تشریف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو یا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف ) شدم و عرض کردم یا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تشریف آوردند و مرا نجات داده کنار ساحل آوردند.

منبع:وبلاگ گوناگون