اولین مرحله در تغییر افکار منفی به افکار مثبت(تغییر و غلبه بر احساسات منفی)
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦ 

وقتی گرسنه میشی سراغ غذا میری.وقتی تشنه میشی سراغ آب میری. وقتی گرمت هست خودتو خنک میکنی.وقتی سردت هست خودتو میپوشونی.وقتی آفتاب هست میری تو سایه.در همه این موارد تمام سعی و تلاشتو میکنی.هیچ گاه خودتو گرسنه نخواهی گذاشت چون دیگران مثلا میگویند اوه نگاه کن داره نون خیار و پنیر میخوره فرضا در موردی که وضع مالی خوبی نداری برای هیچ کس اهمیت قائل نمیشی که در مورد رفع نیاز طبیعی تو به سیر شدن چه فکر میکند.وقتی در بیابان هستی و جیره آبت تموم شده داری از تشنگی هلاک میشی دیگه برات مهم نیست از کجا آب میخوری حتی میری از جایی آب میخوری که پر از حشرات هست و حتی یک قدم اونطرفترش قورباغه داره جفتک میزنه.اما واقعا چقدر برای تو مهم هست که تغییر کنی؟چقدر برای تو مهم هست که عوض بشی؟ چقدر برای تغییر احساساتت تلاش میکنی؟ همه احساسات ما از درون ما سرچشمه میگیرد.اگر الان حال خوبی نداریم.اگر احساس درماندگی میکنیم.اگر احساس ناراحتی یا احساس گناه میکنیم اگر احساس خشم  نسبت به کسی داریم.اگر احساس شک و تردید و ناامیدی نسبت به زندگی یا آینده خود داریم هر احساس منفی که ما داریم ناشی از درون ماست.اشتباه اصلی همه ما این است که فکر میکنیم دیگران مارا ناراحت کرده اند و دیگران حال خوب مارا تبدیل به حال بد کرده اند یا روزگار حال ما را بد کرده یا مثلا همسرم یا نامزدم با من چنین کرد یا پدرو مادرم مرا خوب تربیت نکرد . همه این ها در صورتی است که خیلی ها هم همسر یا نامزد بد دارند و مثل ما فکر نمیکنند و الان حال خوبی دارند.خیلی ها پدرو مادرشان آنها را خوب تربیت نکرده یا دارایی مالی یا فکری خوبی برایشان نگذاشته است اما مثل ما فکر نمیکنند. خیلی ها مشکلات مالی دارند اما ناامید نیستند. خیلی پیش آمده که در یک خیابان خانواده ای با بنز حرکت میکنند اما همه شان دچار افسردگی هستند و مشغول مشاجره هستند و پشت سر این بنز خانواده ای با وانت پیکان در حال حرکت هست در حالی که همه اعضای خانواده دارای سلامت فکری هستند و همگی لبخندزنان مشغول گفتمان آن هم در عقب وانت هستند. چون مهمترین اصل زندگی را فهمیده اند و اون این هست که هر احساسی ما داریم از درون خود ماست در واقع ما احساسات خود را میسازیم.هر مشکلی در زندگی داشته باشیم از هلن کلر بدتر نخواهیم بود اورا خدا به همه دنیا نشان داد تا همه منفی بافان از خودشان خجالت بکشند.او بدون حس بینایی و حس شنوایی فقط با حس لامسه موفق به دریافت مدرک کارشناسی شد.چگونه هلن کلر که جهان هستی اورا اینگونه آفریده بود  از حال بد به حال خوب دست یافت؟او از دختری  پرخاشگر و عصبانی و بدون قدرت ادراکی اینگونه تغییر کرد.چون به این راز مهم دست یافت که اگه حالش بده این حال بدش بخاطر  نابینایی و ناشنواییش نیست بلکه بخاطر افکار منفی هست که در درونش جاری است .اولین مرحله تغییر این هست که قبول کنی همه بدبختی ها و حال بدت ناشی از درون خودت هست.باید این اصل مهم را بپذیری که همه حال بدت را خودت ایجاد کرده ای.حال بد تو نتیجه افکار منفی و خطاهای شناختی تو هست. درسته دیگری به تو بد کرده. اما خیلی ها بودند که دیگرانی به آن ها بد کرده بودند اما آن ها تصمیم گرفتند حال بدشون ادامه پیدا نکنه. درسته روزگار باتو خوب تا نکرده اما روزگار با خیلی ها خوب تا نکرده اما اونا نخواستند حال بدشون ادامه پیدا کنه. تا زمانی که به زمین و زمان گیر بدی و مشکلاتتو گردن اونا بندازی یا گردن دیگران بندازی حالت بد میمونه. اگه میخوای حالت خوب بشه باید حال بدتو به خودت نسبت بدی و بیایی افکارتو تجزیه و تحلیل بکنی و خطاهای شناختی افکارتو بررسی بکنی(مراجعه به کتاب از حال بد به حال خوب دیوید برنز).اما در همین مرحله اول تغییر پس از آنکه پذیرفتی که حال بد تو نتیجه درون بد تو هست و نه بیرون .باید تشنه تغییر بشی.تا زمانی که  مثل و مانند جنگیدن برای رفع تشنگی برای تغییر احساسات منفی ات نجنگی راه به جایی نخواهی برد و همیشه درگیر افکار منفی و حال بد خواهی بود.حال بد تو از بین نخواهد رفت تا برای تبدیل آن به حال خوب نجنگی.نیاز به تغییر در تو باید تبدیل به یک نیاز فیزیولوژیک بشه.یعنی همان گونه که بدون آب زنده نخواهی ماند باید به مرحله ای برسی که بدون تغییر منفی بافی زنده نباشی.اگر همچنان ادامه بدی و خیلی راحت حال بدت را طبیعی بدانی و با آن زندگی کنی  همچنان تا ابد درگیر افکار منفی و حال  بد خواهی بود.پس تشنه تغییر حال و احساساتت باش و بدون تغییر آن زندگی نکن. از همین حالا بهترین کتاب ممکن به نظر من برای تغییر حال بد به خوب یعنی کتاب از حال بد به حال خوب دیوید برنز رو تهیه کن و بخون و تمامی تمریناتش را انجام بده و به اون وفادار باش و هیچ گاه این کتاب را روزنامه ای نخوان.حتما با دقت فراوان اونو بخون و به نویسنده اون اعتماد کن.اگه میخوای حالت خوب بشه باید  گرسنه  تغییر بشی باید تشنه تغییر بشی باید برای تغییر خودت و حال بدت بجنگی. همانطور که هلن کلر جنگید چون نمیخواست تا آخر عمرش بدون ادراک باقی بمونه چون نمیخواست هیچ کس اونو نفهمه و اون هیچ کس رو نفهمه میخواست تغییر کنه. میخواست حتی با نبود دو حس اساسی اش حس بینایی و شنوایی (یعنی دو حس برقراری ارتباط) با دیگران ارتباط برقرار کنه. اون تمام تلاششو کرد اون با افکار منفیش جنگید او با کمبودهایی که داشت جنگید تا بتونه تغییر کنه اون تشنه تغییر کردنش شد. پس اگه میخوای حالت خوب بشه  باید هلن کلر زندگی خودت بشی