دوستی با جنس مخالف: توحش در دوران مدرن،انسان های وحشی با ظاهری زیبا و متمدن
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥ 

یکی از مهمترین شاخصه های یک انسان متمدن و متعلق به دوران مدرن آن است که برای رفع نیازها و انجام امور خود اهل بستن قرارداد و تعیین میزان حقوق و تکالیف خود در یک چارچوب معین و مشخص باشد.

از ویژگی های انسان های متوحش و بی تمدن آن است  که اهل تعهد و محدود شدن در چارچوبه قراردادها نیستند بدین معنا که یا کلا وارد قراردادی نمی شوند و یا اینکه اگر وارد قراردادی شوند برخلاف اصل عقلی و عرفی و جهانی لزوم قراردادها همواره به دنبال ترمینیشن و فسخ یکجانبه آن هستند.مثال بارز آن را می توان در قراردادهای اجاره یافت که صاحب خانه هر موقع دلش می خواهد مستاجر را بیرون می کند و مستاجر هر موقع دلش میخواهد میخواد قرارداد را فسخ کند و همین روحیه عدم پایبندی به تعهد می تواند در مهمترین قرارداد زندگی هر انسان (قرارداد ازدواج) نیز متجلی شود

آن گاه که با بروز مسایل کم اهمیت و مسایلی که از راه مذاکره و گفتمان قابل رفع است به جای تداوم قرارداد، یک طرف قرارداد از طریق اهرم های فشار چون مهریه به دنبال برهم زدن قراردادی باشد که از اول قرار بود ابدی باشد شاهد یک رفتار غیر انسانی و توحش گونه هستیم.ازدواج یک کنسرسیوم و قرارداد مادام العمر است و افسوس اینکه انسان های متوحش و عدم پایبند به قرارداد این قرارداد مقدس را به سخره می گیرند.

آن فردی که طلاق می گیرد در حالی که هزاران راه برای گفتمان و مذاکره و اصلاح وجود دارد چگونه می تواند خود را متمدن بنامد در حالی که قراردادی دائمی را به پایان کشانیده است؟اجبار مرد توسط زن از طریق مهریه به گرفتن طلاق چیزی جز اعمال زور یک طرف قرارداد برای فسخ نیست و چیزی جز فسخ یکطرفه قرارداد نیست که ظاهری توافقی دارد و چنین رفتاری را نمی توان مدنی و موافق فرهنگ انسانی دانست.چنین رفتارهای توحش گونه ریشه در تربیت ناصحیح فرد در کودکی دارد و این که فردی مسئول تعهدپذیر صبور در برابر مشکلات بار نیامده است.

آن گاه که یک انسان ازدواج را بی اهمیت و کم ارزش تلقی می کند و دوستی با جنس مخالف را نشانه فرهنگ بالا و مدنیت می داند در مورد او چه باید اظهار نظر کرد؟ آیا او یک انسان متمدن است؟مگر انسانهای متمدن اهل بستن قرارداد برای امور خود نیستند پس چگونه او متمدن است؟آن دختری که دوست پسر خود را فردی با کلاس و با فرهنگ بالا می داند آیا کمی فکر هم می کند آیا اصلا فکر کردن را بلد هست؟مگر میشود برای امور به این مهمی قرارداد نبست و متمدن هم بود؟

 

روح توحش و پسرفتگی فرهنگی در قالب های پر رزق و برق امروز خود را نشان داده است.

آن روز که نیاز به خوردن نیاز به آشامیدن نیاز به خوابیدن را در درون انسان آفرینش میکرد نیاز به داشتن رابطه جنسی را نیر خلقت کرد.

و خداوند انسان را دوستدار نظم و قاعده و قرارداد آفرید.

فارغ از این که انسان را دوستدار عشقی دائمی و داشتن عواطف با معشوقی دائمی آفریده است انسان ذاتا و فطرتا عاشق نظم و قاعده و قرارداداست چون عقل انسان این را می پسندد و احساس انسان دلبسته عدالت است.

در درون این انسان ذاتا شیفته نظم و قاعده شیطان های بیشماری نهفته است:در درون ما هزاران گرگ و خوک         صالح و ناصالح و خوب و خشوک

تنوع طلبی راحت طلبی همین ها باعث می شود انسان ذاتا عاشق تمدن در دوران مدرن درگیر توحش و عقب ماندگی فرهنگی شود و برای رفع نیازهای مقدسش راههای توحش گرایانه و به مثابه حیوانات بی قرارداد برگزیند.

از گفتن این نباید سرزنش شد که انسانی که رفع نیازهایش را از راهی بدون قرارداد ارضا می کند تفاوتی با حیوانات ندارد و می شود اورا انسانی وحشی نامید به عبارت دیگر انسانی که از انسان بودن خود پشیمان است و دوست دارد مانند حیوانات بدون قرارداد هرچه میخواهد بکند.


 
چقدر من انسان بی عقلم خدا رو از دست میدهم برای بدست آوردن دوستی با جنس مخالف
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱ 

وقتی از تو دور میشوم آن گاه خود را تنها می بینم تنها در میان آدمها در میان زمین در میان همه حتی در خودم تو را تنها می بینم انگار با خودم نیز بیگانه هستم.

آن گاهی که از تو دور میشوم آن گاهی است که تو را فراموش کرده ام

یادم رفته من که هستم؟ من چیستم؟ یادم می رود آفریدگاری دارم

یادم میره تو منو درست کردی آوردی به دنیا

یادم میره من چیزی نبودم.آب گندیده ناچیزی بودم کاملا پست بی ارزش کاملا از بین رفتنی

تو بودی که مرا توان بخشیدی تو بودی که مرا به حساب آوردی تو بودی که مرا گوشت و استخوان و قیافه..................

تو بودی که مرا آدم کردی

تو بودی که از روح بزرگت در من کوچک دمیدی تا من احساس کنم بزرگ هستم

اینکه من احساس شخصیت  میکنم بخاطر این است که روح بزرگ تو در کالبد خاکی من نهفته اس

یادم میره در قلمروی حاکمیت تو دارم راه می روم و زندگی میکنم

یادم میره تو مالک همه این زمین و آسمانها هستی

یادم میره همه میوه و غذاها رو اگه مهر پر حرارت تو نباشد موجودیتی نیست

راحت تو را فراموش میکنم

چه راحت تو را فراموش میکنم

تو را فراموش میکنم که به چه چیز برسم؟

به لحظه ای بودن با بنده ناتوانی مثل خودم؟

که چی بشه؟ به چی برسم؟ به آرامش؟

آخ یادم می رود مگر تو منبع آرامش......نه تو خود آرامش نیستی؟.چرا فراموشت میکنم بخاطر ناچیز؟

چرا تورا از دست می دهم برای بدست آوردن ناچیزی و ناتوانی چون خودم؟

برای رسیدن به تو کافیست همین الان باز دوباره بارانی بشم.همین الان

تو چشمان خیس از باران توبه را نا امید برنخواهی راند.تو امید دلهای امیدواری

چه خوب است که ناچیز را ترک کنم برای رسیدن به همه چیز

تو همه چیزی همه