چقدر من انسان بی عقلم خدا رو از دست میدهم برای بدست آوردن دوستی با جنس مخالف
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱ 

وقتی از تو دور میشوم آن گاه خود را تنها می بینم تنها در میان آدمها در میان زمین در میان همه حتی در خودم تو را تنها می بینم انگار با خودم نیز بیگانه هستم.

آن گاهی که از تو دور میشوم آن گاهی است که تو را فراموش کرده ام

یادم رفته من که هستم؟ من چیستم؟ یادم می رود آفریدگاری دارم

یادم میره تو منو درست کردی آوردی به دنیا

یادم میره من چیزی نبودم.آب گندیده ناچیزی بودم کاملا پست بی ارزش کاملا از بین رفتنی

تو بودی که مرا توان بخشیدی تو بودی که مرا به حساب آوردی تو بودی که مرا گوشت و استخوان و قیافه..................

تو بودی که مرا آدم کردی

تو بودی که از روح بزرگت در من کوچک دمیدی تا من احساس کنم بزرگ هستم

اینکه من احساس شخصیت  میکنم بخاطر این است که روح بزرگ تو در کالبد خاکی من نهفته اس

یادم میره در قلمروی حاکمیت تو دارم راه می روم و زندگی میکنم

یادم میره تو مالک همه این زمین و آسمانها هستی

یادم میره همه میوه و غذاها رو اگه مهر پر حرارت تو نباشد موجودیتی نیست

راحت تو را فراموش میکنم

چه راحت تو را فراموش میکنم

تو را فراموش میکنم که به چه چیز برسم؟

به لحظه ای بودن با بنده ناتوانی مثل خودم؟

که چی بشه؟ به چی برسم؟ به آرامش؟

آخ یادم می رود مگر تو منبع آرامش......نه تو خود آرامش نیستی؟.چرا فراموشت میکنم بخاطر ناچیز؟

چرا تورا از دست می دهم برای بدست آوردن ناچیزی و ناتوانی چون خودم؟

برای رسیدن به تو کافیست همین الان باز دوباره بارانی بشم.همین الان

تو چشمان خیس از باران توبه را نا امید برنخواهی راند.تو امید دلهای امیدواری

چه خوب است که ناچیز را ترک کنم برای رسیدن به همه چیز

تو همه چیزی همه