ای خداوند بخشایشگر لذت بخشایش را از تو آموختم
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ 

وقتی در سیاهی و تاریکی گناه در کوچه های کثیف و دور از نور محله شیطان از کنار شیاطین عبور میکنی احساس انسان بودن را فراموش میکنی و انگار خود نیستی و دیگر به خود تعلق نداری و در وادی غریبه گام نهاده ای و احساس میکنی کسی در درون تو حلول کرده و تورا به هرجایی که میخواهد می برد و از تو به عنوان چهارپا استفاده کرده و از این که برتو سوار است و تورا در میان بیگانه و آشنا خورد و حقیر کرده است لذت می برد و خنده های شیطانی سر می دهد و پیوسته در گوش تو میخواند که دیگر نمیتوانی به گذشته روشن خود برگردی به روزهای طلایی و روشن گذشته که انوار خدا در جان تو می درخشیده و قلب تو از تابش آن گرم و پر حرارت بوده است.

و آن شیطان است.همان دشمن بزرگ و آشکار انسان که خداوند فرمود اورا نپرستید.دشمن بزرگ و نابکاری چون شیطان دائم در تکاپو برای دور کردن هرچه بیشتر من انسان از امواج مثبت الهی است و هم او هست که مرا ناامید از برگشتن و نا امید از بخشایش خدا و ناامید از بازگشت گذشته روشن می کند.

و اما خدا مهربان است و او چه بزرگ است و می بخشاید.وقتی در غم  روزهایی که از خداوند دور بودی و اسیر وسوسه های شیطان اشک میریزی و توبه میکنی و خداوند چه بزرگ است که می بخشاید و می بخشاید و بازهم می بخشاید و بازهم و بازهم و بازهم....

هزار بار اگر توبه بشکنیم می بخشاید و چه لذت دارد بخشایش خدا و چه لذتی دارد برگشتن در اغوش گرم خدا که چقدر آشناست  و چه ارامبخش است اغوش خدا که او مرا بخاطر خودم میخواهد و او چقدر من انسان را دوست دارد و چقدر به فکر من است که هر روزی در کاری است و کل یوم هو فی شان است.

و نا امیدی از بخشایش خدا بزرگترین جرم است و خداوندا تو را به محمد و آل محمد قسم می دهم که هرگز من انسان به این جرم بزرگ مبتلا نگردم.